همین که هستی...

همین که هستی
همین که لا بلای کلماتم
نَفَس میکشی
راه میروی
در آغوشم میگیری
... ...
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست

همین که کلماتم از بی "تو"یی
یتیم نشده اند
کافی‌ست برای یک عمر آرامش ؛

باش!

حتی همین قدر دور



زود باور بودم

زود باور بودم
من می دانم
نباید به حرف هایش دل خوش می کردم
نباید به نگاهش عادت می کردم
آخر...
... دلچسب بود حضور کوچکش در تنهایی بزرگم
عالی بود شعارهای کودکانه اش مثل فیلم های رمانتیک عاری از تلخی واقعیت
نباید به صدایش سازم را کوک می کردم
نباید به دلش قلبم را هدیه می دادم
آخر...
نو بود دستان خشکش در دستان آزادم
عجیب بود مردمک های چشمش مثل نوای گریه نوزادی پاک
زود باور بودم
من می دانم ...



سکوت

عاقبت سر می نهد امشب به دامان سکوت

شیونش را گم کند در کوچهٌ دل واپسی

سایهٌ شب هم ندا سر می دهد از بی کسی

وقت اگر داری بگویم با تو من ،از فصل غم

می شناسی؟ من همانم ، از تبار و نسل غم

یاری ام ده ، گوش کن، یک دم بیا بنشین که من

ناله ها سر می دهم از دست این زخم کهن

ناله از تنهایی و بی هم زبانی در قفس

بغض ویرانگر پس از خوش باوری های عبث

خون دل خوردن مرامم گشت ، باری بگذریم

از من ودل بگذریم ای دوست ، آری بگذریم

کاروان عمرم امشب برگ و بارش نیست ، نیست

ظلمت آمد ، کور سویی همجوارش نیست ، نیست

کاروان ، ره در کویر کور حسرت می برد

دل ، تنش را تا دیار دور حسرت می برد

همره این قافله افتان و خیزان میروم

تشنه ام در آرزوی شعر باران می روم


**ترانه**

دلم یک غریبه می خواهد

دلم یک غریبه می خواهد

بیاید بنشیند فقط سکوت کند

من هـی حرف بزنم
...

و بزنم و بزنم

تا کمی کم شود از این همه بار

بعد بلند شود و برود

نه نصیحتی نه.....

!انگار نه انگار